سلام![]()
کمی حرف با خودم :
مدح و ستایش و نیایش ناماندگارند چون تقدیر پادزهر
حکاکی بر سنگ قبر زوال پذیر است و هدر رفتنی
مرگ کندنٍ نقشی زیباست بر سنگ ناسپاس
ندامت است از شب زنده داریهای بی بندوبار
هنوز هم ساختمان متوفیات بهشت زهرا
با تخته های معروف به مرده شورخانه
از عهد ناصرالدین شاه عزیز بر جای مانده است
هنوز هم مرگ هست
مردن در هر زمان و هرجا
چشم فرو بستن کسی در روز روشن و یا شبی تیره
زمانی که هیچکس نخواهد دید
چون روزهای دیگر
رفیق گویا سفر به من نزدیکتر است
تا طلوع![]()
وحید ز مصباح
سلام به خوانندگان تمنای شیرین گناه ...مدتها بود که بی سلام اینجا برایتان نوشتم
اما گویا اینبار باید سلام میکردم زیرا به خیلی چیزهای عجیب گذشته برگشتم و خیلی
چیزها برایم تغییر کرده... سلام دادم تا بگویم سفری در پیش دارم به سرایی جاودانه
سلام کردم بگویم بعد از اینکه به سفر رفتم خیلی از واقعیتها را میفهمید و زمان سفر؟ خیلی به من نزدیک است.
و اینبار مطلبی به نام: ممنوع
آغاز
نه!
هرچه غير پايان ممنوع
گل، هرگز!
جز رويش سيمان ممنوع
اين کوچه تنگ
تا ابد بن بست است
انديشه
راهی
به خيابان ممنوع!
شب
پابرجاست،
فکر فردا ممنوع!
هر واژه به جز
سکوت
اينجا ممنوع!
تا مرداب
آشفته نگردد خوابش
حرفی از رود،
موج،
دريا،
ممنوع!
ای باد!
به خود مپيچ
توفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
زمستان
ممنوع!
تعطيلی ابرهاست،
بارش ممنوع!
زرديد
به سبزها
گرايش ممنوع!
تقدير شماست بی صدا
له بشويد
جز ناله ی نارنجی خش خش ممنوع!
از شبنم
از برگ
سرودن ممنوع!
شعری غير از
رويش آهن
ممنوع!
خاموشی سايه وار گريه تا هست
بر لب ها
يک خنده ی روشن
ممنوع!
قحطی ترانه
غير شيون ممنوع!
رويش
در اين دشت سترون
ممنوع!
ای مرد!
در اين زمانه ی نامردی
حرفی از جنس عشق
- از زن -
ممنوع!
خیلی خیلی سپاسگذارم که مطالعه کردید
آنچه نوشته میشود همه ساز و سوز دلتنگی است
به امید دیدار![]()
تا طلوع![]()
وحید زرکوب (مصباح)
روز میلاد تن
تا طلوع![]()
![]()
![]()
وحید زرکوب( مصباح)
نشانه ی بودن
تنها
صدای بغض سکوت است
و بی شمار چشمان حريصی
که لحظه هايت را
حتا
با ایجاد علاقه در دلت میکشند
تردستان اين جا
- به شعبده -
رنگ می کنند مردمان را
و گنجشککی را - خرد - به جای سيمرغ می فروشند.
دل را به بازی میگیرند
و تمام احساست را به دار می آویزند
اینجا.....
وحید زرکوب (مصباح)
هنوز زنده ام
این را دری که باز نمیشود تکرار میکند
و نشه شدم از چیزی که از بویش همیشه بدم میامده
وحید زرکوب مصباح
۱
این نگاه بچه آهوی بازیگوش خسته ایست
که صیاد را نمیشناسد
دنبال صیاد میرود پی بازی
حالا مانده همانند مادر خود تنها و زخمی
و دشتی بی آهو
۲
دلت خونه عشقه
من میدونم چشات لبریز اشکه
گهری هستی در صدف به انتظار رهایی
میدانم آنچه تو بر دل داری
ای تنهایی
ای جاودانه غم عشق
تا طلوع![]()
وحید زرکوب(مصباح)
مجهولی یا هر چیز
تنها
بگذاريد يک بار ديگر ببينمش
تا طلوع![]()