تبليغاتX
تمنای شیرین گناه
مرگ نوشته های وحید زرکوب (مصباح)

سلام

کمی حرف با خودم :

مدح و ستایش و نیایش ناماندگارند چون تقدیر پادزهر

حکاکی بر سنگ قبر زوال پذیر است و هدر رفتنی

 مرگ کندنٍ نقشی زیباست بر سنگ ناسپاس

ندامت است از شب زنده داریهای بی بندوبار

هنوز هم ساختمان متوفیات بهشت زهرا

با تخته های معروف به مرده شورخانه

از عهد ناصرالدین شاه عزیز بر جای مانده است

هنوز هم مرگ هست

مردن در هر زمان و هرجا

چشم فرو بستن کسی در روز روشن و یا شبی تیره

زمانی که هیچکس نخواهد دید

چون روزهای دیگر

رفیق گویا سفر به من نزدیکتر است

 تا طلوع

                وحید ز مصباح

+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

سلام به خوانندگان تمنای شیرین گناه ...مدتها بود که بی سلام اینجا برایتان نوشتم

اما گویا اینبار باید سلام میکردم زیرا به خیلی چیزهای عجیب گذشته برگشتم و خیلی

 چیزها برایم تغییر کرده... سلام دادم تا بگویم سفری در پیش دارم به سرایی جاودانه

سلام کردم بگویم بعد از اینکه به سفر رفتم خیلی از واقعیتها را میفهمید و زمان سفر؟ خیلی به من نزدیک است.

و اینبار مطلبی به نام: ممنوع

آغاز

نه!

هرچه غير پايان ممنوع

گل، هرگز!

جز رويش سيمان ممنوع

اين کوچه تنگ

تا ابد بن بست است

انديشه

راهی

به خيابان ممنوع!

شب

پابرجاست،

فکر فردا ممنوع!

هر واژه به جز

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سکوت

اينجا ممنوع!

تا مرداب

آشفته نگردد خوابش

حرفی از رود،

موج،

دريا،

ممنوع!

ای باد!

به خود مپيچ

توفان ممنوع!

ای ابر!

مکوب طبل

باران ممنوع!

خورشيد برو

برای اين سال کبود

يک فصل بس است:

جز

زمستان

ممنوع!

تعطيلی ابرهاست،

بارش ممنوع!

زرديد

به سبزها

گرايش ممنوع!

تقدير شماست بی صدا

له بشويد

جز ناله ی نارنجی خش خش ممنوع!

از شبنم

از برگ

سرودن ممنوع!

شعری غير از

رويش آهن

ممنوع!

خاموشی سايه وار گريه تا هست

بر لب ها

يک خنده ی روشن

ممنوع!

قحطی ترانه

غير شيون ممنوع!

رويش

در اين دشت سترون

ممنوع!

ای مرد!

در اين زمانه ی نامردی

حرفی از جنس عشق

- از زن -

ممنوع!

         خیلی خیلی سپاسگذارم که مطالعه کردید

         آنچه نوشته میشود همه ساز و سوز دلتنگی است

           به امید دیدار

                                   تا طلوع

                                                              وحید زرکوب (مصباح)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:26  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

روز میلاد تن

 تا طلوع

+ نوشته شده در  ساعت 0:33  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

در خلوتی به بيکرانی تنهایی
دردهای فروخورده را
مرهم می نهم
و نوشتن التيامی ست
پس از التهاب
می نويسم
پس...
جان بگيرد استخوانم
يا که جانم

 وحید زرکوب( مصباح)

+ نوشته شده در  ساعت 12:57  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

اینجا

نشانه ی بودن

تنها

صدای بغض سکوت است

و بی شمار چشمان حريصی

که لحظه هايت را

حتا

با ایجاد علاقه در دلت میکشند

تردستان اين جا

- به شعبده -

رنگ می کنند مردمان را

و گنجشککی را - خرد - به جای سيمرغ می فروشند.

دل را به بازی میگیرند

و تمام احساست را به دار می آویزند

اینجا.....

     وحید زرکوب (مصباح)

+ نوشته شده در  ساعت 23:12  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

هنوز زنده ام

این را دری که باز نمیشود تکرار میکند

و نشه شدم از  چیزی که از بویش همیشه بدم میامده

وحید زرکوب مصباح

+ نوشته شده در  ساعت 23:32  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

۱

این نگاه بچه آهوی بازیگوش خسته ایست

که صیاد را نمیشناسد

دنبال صیاد میرود پی بازی

حالا مانده همانند مادر خود تنها و زخمی

و دشتی بی آهو

 

۲

دلت خونه عشقه

من میدونم چشات لبریز اشکه

گهری هستی در صدف به انتظار رهایی

میدانم آنچه تو بر دل داری

ای تنهایی

ای جاودانه غم عشق

 تا طلوع

 وحید زرکوب(مصباح)

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:30  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

بگذاريد
يک بار ديگر ببينمش
بعد آن همه سال
آن همه صبوری
بی قراری.
برای خداحافظ آخر
برای لرزش دوباره شانه ها
برای يک دست تکان دادن ساده
يا مرور دوباره رويا ها
حتی باز پس دادن آن عکسها
که قاب چشم هايم را
تمام اين مدت را  پر می کرد...
بهانه اش هر چه می خواهد باشد

مجهولی یا هر چیز
تنها
بگذاريد يک بار ديگر ببينمش

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:18  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

رفتی هنوز بوی تو می آید از بهار
من مانده ام دوباره و چشمان انتظار
یك سفره . هفت سین و تویی كه نمانده ای
نارنج و تنگ ماهی و عكسی به یادگار
یك سو فروغ نشسته كنار من
یك سو نوای شاپری و زخمه های تار
دیوان حافظ و قرآن كنار هم
سوگند و فال.زمزمه و قلب بی قرار
حافظ!تو را قسم به همان شاخه نبات
حافظ!تو را به پاكی عطر حضور یار
حافظ!سخن بگو كه تو آگاهی از دلم
ای خواجه!می شود آیا؟خبر بیار
گفتش :((نفس بر آمد و.....))دیدم هنوز هم
من مانده ام دوباره و چشمان انتظار

 تا طلوع

+ نوشته شده در  ساعت 11:20  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>